نخل بی سر

كهنه دمپائي

داد مي زد . نمكي

كهنه دم پائي و نان خشكي

مي خرم  آنچه كه در انبار است

شيشه هاي خالي

ضايعات آهن

كهنه دمپائي من اما سخت

نگران است كه از خاطر من بگريزد

خاطراتي كه من و كوچه ي هرگز نرسيدن هايم

همه در گوني نان خشكي

همه يكجا

برود

تا مبادا كه فروز ريزد از انبار دل من فرياد

كهنه دم پائي من . مي ترسد. 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1391ساعت 12:56  توسط علیرضا بی غم  | 

مشقِ رفاقت

داشت با خویش کمی مشقِ رفاقت می کرد

خویش در آینه می دید و حسادت می کرد

حس بی فایده بودن ، سخنی کوچک نیست

خواب در محضر خورشید ، شکایت می کرد

فکر  این فرصت کوتاه دو روز و اندی

شاپرک در دل خود حس خجالت می کرد ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1391ساعت 19:57  توسط علیرضا بی غم  | 

خطائیم ، خطائیم.

 

بی آنکه بدانیم کجائیم، رهائیم

انگار نه انگار که در حال  خطائیم

بی آنکه خطاهای خود از خویش بدانیم

پیوسته خطا کرده و توجیه نمائیم....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1391ساعت 16:58  توسط علیرضا بی غم  | 

تازه داریم کمی می فهمیم.

تازه داریم کمی می فهمیم.


ضمن سپاس از اساتیدی که پست قبلی بنده با عنوان " بچه بودیم" را مورد تشویق قرار دادند، ادامه همان " نفهمیدن" ها را با "تازه داریم کمی می فهمیم" تقدیم می کنم:



تازه داریم کمی می فهمیم

هر کسی در پس یک حادثه ای است

زندگی ، بازیِ گرگم به هواست

شیوه ی کار در این بازی چیست

تازه داریم کمی می فهمیم

حضرت عشق ، مرامی دارد

نیست در محضر او جای دغل

حرم عشق که جای همه نیست

تازه داریم کمی می فهمیم

علت خستگی قمری را

و جوانمرگی گلهای سفید

و نگاهی که غریبانه گریست...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1391ساعت 19:44  توسط علیرضا بی غم  | 

از بس که...

از بس که مرا دیدی و انکار نمودی

در آینه، خود دیدم و انکار نمودم

ضرب المثلی هست که چون مار گزیده

موهای تو را در نظرم مار نمودم

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1391ساعت 12:59  توسط علیرضا بی غم  | 

خیلی تنبل شدم در مورد به روز رسونی این وبلاگ ولی بعد از چندین ماه ( روم نشد بگم چند سال!!) با دیدن نظرات برخی از اساتید، تصمیم گرفتم دوباره برگردم اینجا.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1391ساعت 14:43  توسط علیرضا بی غم  | 

کوچه بن بست

کوچه بن بست

 

آذر 90

 

ما در این کوچه ی بن بست به بار آمده ایم

همه از حومه نشینان به شمار آمده ایم

خانه ی ما پر از انواع نبودن ها بود

من و این خاطره ها خوب کنار آمده ایم

مادرم کور شد و خواهر مسلولم مُرد

فرصت گریه نداریم و ندار آمده ایم

در خیابان طلب، رهگذران می دیدند

در زمستان، پی دیدار بهار آمده ایم

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1391ساعت 14:39  توسط علیرضا بی غم  | 

مراقب باشید!

 

 

دل این قافیه تنگ است، مراقب باشید

باز هم صحبت جنگ است، مراقب باشید

شهر در آتش و دود است ، قناری خسته است

صحبت شیشه و سنگ است، مراقب باشید

کوچه خالی است ز عطر گل یاس و زنبق

بوی باروت و تفنگ است مراقب باشید

زخم یک حادثه افتاده به جان کوچه

بس که این حادثه ننگ است، مراقب باشید

کودکی پشت سر خاطره هایش گریید

خاطراتی که قشنگ است، مراقب باشید

ناگهان نعره ی دیوانه ای از دور آمد

مدعی سخت زرنگ است، مراقب باشید

دست بر خنجر کین کرده و چشمش بسته

پای احساس چه لنگ است، مراقب باشید

پدر آسوده و خندان به خدا پیوسته

کوچه اما پر سنگ است مراقب باشید

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 15:2  توسط علیرضا بی غم  | 

روزه را باز کن

ناز کم کن کساد بازار است

عشوه ها مانده کنج انبار است

لیلی قصه ها شده مادر

مادر خانه پشت دیوار است

ادامه دارد ( نام کامل غزل : روزه را باز کن)....

+ نوشته شده در  جمعه بیستم خرداد 1390ساعت 18:45  توسط علیرضا بی غم  | 

خواننده ندارم

در بخش نظرها اثری از نظری نیست

گوئی که به غیر از تو مرا منتظری نیست

با اینکه ز هر پیشه و از هر سخنی هست

خواننده خوش ذائقه و باهنری نیست

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم خرداد 1390ساعت 10:58  توسط علیرضا بی غم  |